خدایا من رو از خواهشهای نفسم نجات بده ،
خدایا من رو با بهترینهات آشنا و همنشین کن ،
خدایا چشمان دنیویم رو ببند و دلم رو بینا کن ،
خدایا من رو عاشق بمیران .
خداوندا جمال و جبروتت مرا شیفته ی کوی عاشقی گرداند ولی بی هدایتت گمراهم .
الهی و ربی من لی غیرک....
بارالها ؛ نشانه های حضورت را با پوست و استخوانم درک کردم .
خداوندا من که میدانم هستی ، من که آیتت را لمس کرده ام ، من که صدایت را شنیدم و لبیک گفتم ...
پس چرا تو فریاد مرا پاسخ نمیگویی ...؟
الهی و ربی ؛ معشوق من ؛ هم اکنون به تو نیاز دارم ، درهای قلبم را به سوی هر آنچه غیر توست بسته ام ، هم اکنون به فلبم بیا ،
بیا و آشفتگی وجودم را آرامش بخش باش...
" ع " عاشقی را به من آموختی و به عباس رساندیم ، " الف " آن را بر دلم حک کردی و به انس و الفت مولایم اسیرم کردی ، شمیم شهادت را به رؤیایم آوردی و قلبم را بهانه ی تپیدن دادی ، حالا که به " ی " یا رسیده ام چرا یاری ام نمیکنی .... ؟
خداوندا ،
هم اکنون به قلبم بنگر که دیگر توان دوری ات را ندارم ، در میان عاشقی ، صبوری را نیاموخته ام چرا که : غم عشقت بیابون پرورم کرد ، هوای وصل بی بال و پرم کرد ، به مو گفتی صبوری کن صبوری ، صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد....
بدنم را به بال فرشتگان بسپار تا تعلقم از زمین قطع شود و صاحب و مالک حتی ذره خاکی از آن نباشم ؛
مولایم را اشارت نما که حال زار مرا بنگرد و بر ناتوانیم آمرزش طلبد . باشد که مقرب کوی وصالت گردم .
طعم شیرین و دلنواز شهادت عاشورای حسین را بر کام خشکین من جاری نما که نیک دانم کربلا با آغوش باز پذیرای دیوانگانش میباشد .
ای سر و پا ، بنگر که چگونه در فراغ تو بی سروپا گشته ام ...
روح خود را به امانت مگر به من ندادی ؟ حال بنگر که چگونه به دوش کشیدن بار این امانت کمرک را خم کرده است ، دنیا دیگر جایی برایش ندارد ..
" هم اکنون به قلبم بیا "
عیدی من به دوستای خوبم که زیاد به من سر میزنن
(دروغ از این گنده تر بلد نبودم شرمنده )
برید حال کنین....
یه وقت نظر ندیناااااااااااااا......
مادر! دنيای کودکی ام سرشار از طنين دل انگيز توست ، تمام خاطرات کودکی ام را خط به خط با نام تو نوشته ام و هميشه تو را می ستايم.
مادر! در ستايش دنيای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود و گلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آويخت.
شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می يابم و انگيزه خلقت را از قلب پر مهرت می خوانم.
مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و ديدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.
ايمانم از دعای توست و خدايم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.
تو گلی خوشبو از بهشت خدايی که گلخانه دلم از عطر تو سرشار است ، از تبار فاطمه ای و گويی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس هميشه دعايم کن چراکه دعايت سرمايه فردای من است.
مادرم !... به پاس آنچه به من داده ای ، به ستايش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبيهايت
دوستت دارم.
![]()
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
1- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.
3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.
4- سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5- لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6- اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7- انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
شست نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد.
و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند .
و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند .
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد.
و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم.
نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:
البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
دانه ميكارم تا صبوري بياموزم...
دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت.
اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي را .....
اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچيم، حقيقت شكار من است.
او راست ميگفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشمها ميگريخت.
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز ميگشت، دستهايش به خون آغشته بود.
شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود.
خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس ميكشداين چيزي بود كه او نميدانست...
ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي ميكارم تا صبوري را بياموزم.
و دانه اي كاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي بند ، بيشترو بيگمان . و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.
زيباترين قلب
روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود و ادعا میکرد زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده بود وتکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و گفت: تو حتما شوخی می کنی... قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد. اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. میدانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلب خود دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی برگردند و آن شیاره های عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت ودر قلبش جا داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جان به قلبش نگاه کرد؛ سالم نبود، اما از همیشه زیبا تر بود
قصه عـــــــشق
میروی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی
میروی تا با نبودن عشق را پر پر کنی
آن همه گفتی نگاهم با نگاهت زنده است
من نباشم میتوانی روزها را سر کنی ؟!
در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد
آینه شو گریه ام را حس کنی ، باور کنی
سبز در عشق ات شدم ، کم کم تو دانستی ولی
عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی
بعد تو در سینه نامت میشود یک خاطره
کاش میشد قصه عشق مرا باور کنی
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم ![]()
خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترین روز چیدنش برسد
چه سال ها که در این دشت خوشه چین ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
بر این مشام و براین جان چه می شود یارب
نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد
خدای من دل چشم انتظار من تا چند
به دوردست فلک بانگ شیونش برسد
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن
خدا کند که از آن دور توسنش برسد
خوانده ام در نگه جاده كه خواهي آمد
به دل خسته ام افتاده كه خواهي آمد
باز گردي اگر اين بار رهايت نكنم
لحظه مرگ هم از خويش جدايت نكنم
تو مي ﺁيي كه بني ساعده خنجر نكشد
سر سجاده كسي تير به حيدر نكشد
تو می آیی که جنون کشته عصیان نشود
همه شبهای دلم شام غریبان نشود
تو به خون خواهی آن مرد بطوفان می خواند
برسرنیزه درآن مرحله قرآن می خواند
در نبود تومبادا که بما نیم از عشق
برسرنیزه کفار نخوانیم از عشق
می رسی سلطنت باد فرو می ریزد
وز تو کاخ ستم آباد فرو می ریزد
باز گرد ای همه عشق که ما منتظریم
باز گرد ای همه عشق که ما منتظریم
دو قدم مانده به احضار کمی فکر کنیم
فرصتی نیست دگر بار کمی فکر کنیم
در گریز نفس عمر به غفلت بودیم هر نفس می دهد اخطار کمی فکر کنیم
بین ما و دگران فاصله افتاده عزیز بین ما فاصله بسیار کمی فکر کنیم
تا به منزلگه آخر برسی راهی نیست وبه آن لحظه دیدار کمی فکر کنیم
خلق میگوید در بهداری قرب حسین دردها را بیشتر عباس درمان میکند .

دل از ما برد و روی از ما نهان کرد *** خدا را با که این بازی توان کرد...
اشکهایم هر پگاه انتظــــار
گل کند در وعده گاه انتظار
کی به دریای ظهورت میرسد زورق این آبراه انتظــــار
لعل سیراب به خون، تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
شرم ازان چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است (آخ که اگه نفهمی چی می گم...)
ساربان رخت به دروازه مبر کان سر کوی
شاهراهیست که سر منزل دلدار من است
بندهی طالع خویشم که درین قحط وفا
عشق آن لولی سرمست وفادار من است
طبلهی عطر گل و درج عبیر افشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
باغبان همچو نسیمم ز در باغ مران
کاب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است
|
کی میرسی قصمو شیرین کنی |
یاد من اسیر غمگین کنی |
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از آن شوریده تر بود



