تبليغاتX
شاهان جهانند گدایان حسین ::
شاهان جهانند گدایان حسین
 

 

|+|
نوشته شده توسط مرغ ملکوت در جمعه 1385/08/05 و ساعت 21:56
 

 

با همه‌ی لحن خوش آواييم     دربدر کوچه‌ی تنهاييم 

 ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر    نغمه‌ی تو از همه پرشورتر

کاش که اين فاصله را کم کنی     محنت اين غافله را کم کنی

کاش که همسايه‌ی ما می شدی    مايه‌ی آسا‌يه‌ی ما می شدی

 هر که به ديدار تو نائل شود    يک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد   سينه‌ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت      شعله به دامان سياوش گرفت

نام تو آرامه‌ی جان منست    نامه‌ی تو خط امان منست

ای نگهت خواستگه آفتاب    بر من ظلمت زده‌ يک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم   تا بتوانم به رخت بنگرم

 ای نفست يار و مددکار ما    كي و كجا وعده ديدار ما

 

دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد    به هواي ديدن توهوس حجاز دارد

 

 به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم     تواي كه نقطه عطفي به اوج آئينم

 

      كدام گوشه مشعر ، كدام كنج منا    به شوق وصل تو در انتظار بنشينم ؟

 

روا مباد كه بر بنده‌ات نظر نكني    روا مباد كه ارباب جز تو بگزينم

چو رو كني ، به رهت درد و رنج نشناسيم      به لطف روي تو دست از ترنج نشناسيم 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مرغ ملکوت در جمعه 1385/08/05 و ساعت 18:58
اینم چند تا کارت قشنگ به مناسبت عید فطر 
 

تلاقی زمین و آسمان در عید رحمت و فطرت بر رهروان کوی عشق مبارک باد

 

|+|
نوشته شده توسط مرغ ملکوت در سه شنبه 1385/08/02 و ساعت 16:49
ارسالی از یه ناشناس به یه ناشناس دیگه (درخواستی) 

مامان و بابا یک هفته بود رفته بودن شهرستان و من و زهرا رو تنها گذاشته بودن . به خودم قول داده بودم که آدم باشم و خراب کاری نکنم تو این مدت . ولی از هر چه بگذریم سخن چت خوشتر است . اون روزم طبق روزای دیگه واسه سر به سر گذاشتن با پسرا و واسه دخترا خودمو پسر جا زدن رفته بودم . اصلا از چت کردن هدفی نداشتم برام شده بود یه سرگرمی که میتونست تنهاییام رو پر کنه . داشتم توی روم با بچه ها کل مینداختم که یهو یکی آهنگ بنیامین { دنیا دیگه مثل تو نداره ..... ) رو گذاشت . از این آهنگ بنیامین خیلی خوشم میومد ولی اصلا نگاه نکردم ببینم آیدی مال کیه . همین موقع توی روم یکی گیر داد که " یا فاطمه " خاموشش کن ...... داشت دعوا راه میفتاد هر چی میتونست بهش میگفت اونم هیچی نمیگفت . نگاه که کردم دیدم نوشته ya_fatemeh_madad  عجب آیدی باحالی . من که همش توی روم دنبال الافی بودم انگار یه دفعه جذب اون آیدی شدم . گفتم بذار ببینم این کیه که حتی تو چت هم معصومین رو فراموش نکرده . توی روم طرفداریش رو کردم و حال اون یارو رو گرفتم . اومدم بهش پی ام دادم گفتم : سلام دادا . چطوری یا نه ؟ عجب آیدی باحالی داری ......گفت آدم خودش که با حال باشه میتونه درک کنه این آیدی یعنی چی . یه کم که صحبت کردیم و تازه تازه داشتم میفهمیدم با چه آدم با ایمانی طرفم ، گفت خانمی اگه اجازه بدین من برم بعدا بیام . نزدیک اذانه . گفتم یعنی بعد از نماز ؟ ( برام جالب بود که انقدر اول وقت نماز میخونه ) که گفت نه انشالله میرم افطار کنم !!!!!! اینجا بود که انگار یه سطل آب سرد ریختن رو سرم . بابا این دیگه کیه ؟ انقدر تعجب کرده بودم و برام جالب بود که خودش هم فهمید . از اون به بعد تصمیم گرفتم بیشتر بشناسمش فکر میکردم میتونه حد اقل آدمم کنه که الکی چت نکنم . بعد از یه مدت  که منم آدم آرومی شده بودم و تقریبا روز به روز با چیزایی که ازش یاد میگرفتم حس میکردم دارم به خدا نزدیکتر میشم ... بهم گفت حاضری برای همیشه باهام ادامه بدی ؟ حاضری تا آخرش با فلان شرایط و .... با من بمونی ؟ ...... خیلی تعجب کردم . داداشی من که الان دیگه واقعا بهش وابسته شده بودم یه همچین حرفی رو چی شد که به من زد ؟ خلاصه چند وقت سر این موضوع که نمیدونستم چه اصراری توش بود بهم گیر داد تا آخر سر راضی شدم . چرا راضی شدم ؟ بماند . خیلی روزای خوبی داشتیم . دیگه به چشم داداشی بهش نگاه نمیکردم  دیگه برای دست انداختن مردم نمیرفتم توی روم . لیستم رو به خاطرش خالی کردم و هر دومون پسوردمون رو دادیم به همدیگه .حتی خیلی وقتا با هم بحث یا قهر هم میکردیم که همیشه  مقصر من بودم ولی اون انقدر بزرگوار بود که اصلا به روم نمیاورد و همیشه معذرت خواهیا با اون بود با این که میدونستم یه مرد هستش و غرور داره ولی از روی شیطنت منتظر میموندم تا اون بیاد منت کشی ( هنوز خوب نمیشناختمش و نمیدونستم با کی طرفم فکر میکردم اینم مثل بقیه است . نمیدونستم اون با این کارش داره بزرگواریش رو ثابت میکنه . داره محبتش رو نشون میده و اینکه داره غیر مستقیم منو آدم میکنه ) بعدا که یواش یواش برام همه چی ثابت شد خیلی برام سنگین بود . دیگه روم نمیشد حرف بیراه و چرت بگم . سعی میکردم باهاش مثل خودش بر خورد کنم . یه قولایی با هم دادیم . با هم شروع کردیم قرآن خوندن . با وضو بودن . ذکر لااله الا انت ....  . برخورد با والدین .... . سفره ی حضرت زهرا . درس خوندن . و در کل همه ی راههای بهتر شدن و خدایی شدن رو با هم تمرین میکردیم . مثل یه بزرگتر که احساس مسئولیت میکنه نسبت بهم سعی میکرد هدایتم کنه و مشکلات و درد و دلام رو گوش میداد و راه حل بهم میگفت . خیلی اذیتش کردم خیلی باهاش چپ افتادم تا دست از سرم برداره اما اون فراتر از این حرفا برخورد میکرد . دوسش داشتم اما نمیتونستم بهش بگم . نمیتونستم اذیت شدنش رو ببینم چون وقتی میدیدم با این که توی شهر دیگه است و آقاش و خانوادش هم زیاد بهش گیر میدن  و با کلی مشکلی که داره اما به خاطر من هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده . این بیشتر منو داغون میکرد . میدونستم یه دختری هست که همکارشه و همشهریشه . دختره خاطر خواهش بود و اونم هر دفعه میومد برام تعریف میکرد . اما با این حال بهش رو نمیداد . خیلی با خودم کلنجار رفتم خیلی فکر کردم تا این که به نظر خودم درستترین تصمیم رو گرفتم . چشمم رو روی تمام عشق و علاقه ام بستم و در حالی که آروم و بی صدا اشک میریختم به دست باد سپردمش . انقدر برام عزیز بود که نمیخواستم بشنوه و بفهمه صدای دلم رو تا نکنه یه وقت دو دل بشه . قلک قلبم رو شکوندم تا بتونم براش یه قلب خوب ، قلبی که بتونه بهتر نفس کشیدن رو براش تداعی کنه تهیه کنم . قلکم کوچیک بود ولی تیکه هاش به دردش خورد . همین برام کافی بود . اولش اون با عشق اومد جلو اما آخرش من بودم که عاشقش شدم . چون حقیقت باطنش رو انقدر که شیشه ای و شفاف بود دیده بودم . چون اهل جلف بازی نبود . اون به خواست خودم رفت ولی قلب من هنوز تیکه تیکه موند و همیشه براش دعا کرد . همیییییییشه .

{ اما امروزم از دیروزم دیدنیتره . }

حالمان بد نیست غم کم میخوریم

کم که نه هر روز کم کم میخوریم

آب میخواهم ، سرابم میدهند

عشق میورزم عذابم میدهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟

بعد از این با بیکسی خو میکنم

هر چه در دل داشتم رو میکنم

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد ، دستم بسته بود

چند روزی است حالم دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است  

 

|+|
نوشته شده توسط مرغ ملکوت در سه شنبه 1385/08/02 و ساعت 2:16
سلامی به سپهری  
یکی از دوستان لطف کرده ما رو با این شعری که داده از خجالت سهراب در آورده . اگه بخونید خالی از لطف نیست .

 

dosti daram

ke dar in nazdikihast

man sedaye paye ora mishenavam

ama kheili door

man to ra chashm dar raham

man shenidam ke darin nazdiki dosti weblogi zade ast

va dar an weblog migoyad

gav ra vel nakonid

shayad in gave aziz miravad paye paye sepidari ta andaki mikhorad ab

ab ra gel nakonid

|+|
نوشته شده توسط مرغ ملکوت در سه شنبه 1385/08/02 و ساعت 2:5