شاعر : کارو
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخی و دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد ، گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرد ، گرچه آدم زنده بود
بعد دنیا پر شد از آدم
این آسیاب گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ ؛!!!
آدمیت بر نگشت
![]()
|+|
نوشته شده توسط مرغ ملکوت در پنجشنبه 1385/07/06 و ساعت 6:38

